مرتضى مطهرى

427

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

در اين تفسير عين همين مطلب را اندكى مفصل مىگويد كه من مختصرش را ذكر مىكنم . مىفرمايد : وقتى كه اينها گفتند : تو كه مىگويى ما هلاك مىشويم ، پس كى ؟ وقتش را تعيين كن ، جواب اين سؤال دوگونه داده شده است : اول آنكه اين غيب است و غيب را جز خدا نمىداند و اين امرى است كه در دست خداست ، و دوم آنكه در عين اينكه غيب است يك امر ضرورىّ الوقوع و به اصطلاح امروز اجتناب ناپذير است . « و اما الثانى اعنى ذكر ضرورة الوقوع فقد بيّن ذلك بالاشارة الى حقيقة هى من النواميس العامّة الجارية فى الكون » خواسته به يك ناموسى كه در هستى جريان دارد اشاره بفرمايد كه « تنحلّ بها العقدة » اشكال به آنجا حل مىشود « هى ان لكل امة اجلًا لايتخطّأهم و لايتخطّونه فهو اتيهم لا محالة » « 1 » كه آيه فرمود : لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ . . آيات ديگرى هم البته در قرآن هست ، ولى گويا ديگر ترديدى در اين قضيه باقى نمىماند كه اسلام براى جامعه واقعاً شخصيتى قائل است ، و عرض كردم كه مقررات اسلامى هم در اين زمينه بر همين مبناست كه فرد را كاملًا مستقل نمىداند . اصلًا امر به معروف و نهى از منكر براى اين است كه محيط بايد اصلاح بشود كه تا محيط ( يعنى جامعه و روح اجتماعى ) اصلاح نشود ، فرد توفيق صددرصد پيدا نمىكند . فكر انسان انعكاس محيط نيست مطلب ديگر اينكه حال كه جامعه شخصيت دارد و فرد عضوى است در جامعه ، و لازمهء عضويت اين است كه مقدارى از استقلال - اگر نگوييم تمام استقلال - از ميان برود ، چقدر از استقلال از ميان مىرود ؟ آيا واقعاً پيكر است و عضو ، و واقعاً فرد هيچ استقلالى از خود ندارد ، همين‌طور كه يك انگشت در بدن هيچ استقلالى از خودش ندارد و صددرصد محكوم جريان كلى بدن است ؟ آيا قرآن اين اصل را مىپذيرد كه فرد صددرصد محكوم جريان كلى جامعه است و عضوى است كه هيچ گونه استقلالى از خود ندارد ( قهراً مىشود جبر اجتماعى در همهء شئون و جبر

--> ( 1 ) الميزان ، ج 10 / ص 73